|

۱)
از کنارش بلند شد.نگاهی بهش انداخت.قبلا جایی دیده بودش.کاملا یادش میومد کجا.
چقدر حقیر بود.اون موقع ها اینطوری نبود.ساعت نزدیک 3 شب بود.هوا هم کاملا تاریک.
از ابهتش جیزی دیده نمی شد شاید به خاطر چشمهاش بود.آخه میگن چشم های آدم تونلی به روح آدمه
یه ابهت دیگه رو خورد کرد.واقعا قدرتمند بود؟اینکه بتونه ابهت یه آدم رو اینطور خورد کنه نماد قدرته؟
از خیابون هرزچندگاهی صدای عبور یه ماشین میومد و بعد سکوت.
تو ایینه به خودش نگاه کرد.لخت بود.بی حجاب.کاملا خودش بود.دخترک تو تخت جابجا شد.برگشت و دخترک رو نگاه کرد.خواب خواب بود.انگار اصلا زنده نبود.به حالت چشمهای خودش تو آیینه نگاه کرد.چشمهاش هیچ حرفی برای گفتن نداشتن.کاملا بی محتوا بودن. هیچ تصمیمی نگرفت.حتا به اینکه دوباره این کار رو ادامه بده یا نه هم فکر نکرد اصلا چه لزومی داشت که فکر کنه؟کاملا خودشو غوطه ور در سرنوشت حس می کرد.شاید هم حس نمی کرد!
فکر کردن به این مسائل تو این وقت شب چه لزومی داشت؟
برگشت و سر جاش خوابید.هیچ احساسی به موجود کناری نداشت.
کارش با اون تموم شده بود.یه روزی تمام تنش اونو می خواست اما الان...
شاید فردا کس دیگه ای جای دخترک رو بگیره شاید هم نگیره.
چشم هاش سنگین شد و خوابش برد..........
۲)
نور سفید از بین پرده های اتاق دقیقا چشمش رو نشونه گرفته بود.بدطوری اذیتش می کرد.دیگه نتونست بخوابه.پاشد لباس هاشو پوشید و بدونه اینکه پسرک رو بیدار کنه رفت.
در ساختمون رو بست و از کوچه اومد بیرون
دقیقا اون لحظه ای که از کوچه اومد بیرون،در یک لحظه، با خودش تصمیم گرفت که جریان دیشب رو فراموش کنه و دیگه اصلا به پسرک فکر نکنه.
نه اینکه ازش متنفر شده باشه یا وجدانش برای کار دیشب عذابش بده دلیلش این بود که دیگه از پسرک سیر شده بود.فقط همین!
پس پسرک در یک لحظه شد یه آدم معمولی.
دستشو کرد تو جیبش که ببینه کلید خونه رو همراهش آورده یا نه؟
دستش به یه کلید برخورد کرد
کلید رو در آورد و سرش رو آورد پایین که ببینه همون کلید هست یا نه؟
آره خودش بود.
تا سرش رو بالا آورد دید که صاف تو سینه یه دختره دیگست که داشت تند تند به سمت مخالف می دویید وبعد خوردن به هم ......
۳)
بهش گفت:آخ خانوم ببخشین.واقعا شرمنده ام خیلی عجله داشتم.اخه جزوم رو تو خونه جا گذاشتم و داشتم بر می گشتم وخیلی هم دیرم شده.چیزیتون که نشد؟
واقعا عذر می خوام.
تنها جوابی که گرفت یه خنده خشک و تصنعی بود که یعنی بخشیدمت.
خوب همین کافی بود. تا از اون خانوم فاصله گرفت دوباره شروع کرد به دوییدن به طرف خونه.
در رو باز کرد و بدون اینکه کفش هاشو در بیاره سریع سمت جایی که جزوش رو گذاشته بود رفت و دوباره با همون عجله تو کوچه شروع کرد به دوییدن.
این کلاس نباید دیر می شد!
بعد از مدت ها تو کلاسی بود که پسرک هم توش بود.
نمی دونست از چیه پسرک خوشش میومد!
اما یه احساس عمیق بهش داشت.مثل همون احساسی که دوستاش ازش حرف میزدن.خیلی عالی بود که اونم میتونست جلوی دوستاش از عشق صحبت کنه!
وقتی به کلاس رسید استاد هنوز نیومده بود.
پسرک ته کلاس بود.
یهو احساس کرد قلبش داره از سینش درمیاد.تو یه لحظه ترس تمام وجودش رو گرفت.شاید ترسش از این بود که تمام کلاس صدای قلبشو بشنون!
اصلا مهم نبود.تنها چیزی که مهم بود این بود که پسرک هم تو کلاس نشسته بود.
به خاطر وجود پسرک یه احساس خوبی بهش دست داد و بی اختیار خندش گرفت......
۴)
آناهیتا از اینکه بغل دستیش به یهجا خیره شده بود و یه خنده قشنگ و آروم رو لبش بود یه احساس خوبی بهش دست داد.ازش پرسید:چرا می خندی؟
جواب شنید هیچی یهو یاد یه خاطره ای افتادم.
اناهیتا گفت به هر حال خنده رو لبت خیلی به صورتت میاد همیشه رو لبت حفظش کن.
دخترک خنده ای به نشونه قدر دانی کرد و گفت:ممنون.نظر لطفته.
استاد وارد کلاس شد و بعد سلام کردن شروع کرد به درس دادن.
اناهیتا تمام مدت حواسش به درس بود.حسابی گوش کرد و مثل همیشه درس رو سر کلاس فهمید.کاملا میدونست میخواد چیکار کنه.
مسیر آینده روبرای خودش مشخص کرده بود.فکر تک تک کارهایی که باید برای رسیدن به آرزوهاش انجام می داد رو کرده بود و برای اینکه خیالش راحت بشه برای رسیدن به هر کدوم از آرزوهاش چندین راه رو پیش بینی کرده بود.
بعد از کلاس کیفش رو برداشت وبه سمت خونه به راه افتاد.توی راه به این فکر می کرد که برای نهار چی باید درست کنه؟
آخه نمی خواست غذای امروز هم مثل غذای دیروز بشه.از تکرار بدش میومد.تو ذهنش کارهایی که تا غروب باید انجام میشد رو مرور کرد.غروب قرار بود با دوستاش بیرون بره.نزدیکای غروب بعد از اینکه بیشتر کارهاشو انجام داد به حموم رفت و دوش گرفت.
همیشه از برخورد قطره های آب با بدنش لذت می برد.موهاشو خشک کرد .جلوی آیینه نشست و موهای خشکش رو شونه کرد.از این کار هم حسابی لذت می برد.
تو چشم های خودش نگاه کرد.همون برق همیشگی رو داشت.خیلی خوشگل نبود اما همیشه جذاب به نظر می رسید.صدای زنگ اومد.با اینکه تمام سعیشو کرد که لباس هاشو تند تند بپوشه اما باز حدودا یه ربعی طول کشید.در حال قدم زدن همیشه به آدم ها بیشتر از مغازه ها توجه می کرد.همینطور که همه با هم داشتن قدم می زدن دوستش گفت:بچه ها اون ماشین سیاهه رو نیگا کنین چقدر نازه......
۵)
پسرک تا متوجه شد چند تا دختر توجهشون بهش جلب شده سریع شیشه ماشین رو بالا کشید.دیدن دخترایی که جلب ماشینش میشدن حالشو به هم می زد.به نظرش دخترا یه سری موجودات انسان نمایی بودن که فقط پول و ظاهر جالب تو دنیا براشون مهم بود.
اون خیابون رو رد کرد.همینطور چند خیابون دیگه رو.نزدیک خونه رسید.دربون تا صدای بوق ماشین رو شنید در رو باز کرد.پسرک ماشین رو کنار ماشینن های بقیه اعضای خانواده پارک کرد.بدون اینکه کسی متوجه ورودش بشه سمت اتاقش رفت.
شاید هم اصلا کسی خونه نبود.نیازی نبود در رو پشت سرش قفل کنه چون هیچکس اصلا اونو به یاد نمی آورد.
لباساش رو عوض کرد روی تخت دراز کشید.همه اتفاق های امروز جلوی چشماش رژه می رفتن،دعوای صبحش تو خونه،پارتی ای که فقط نیم ساعت تونست توش بمونه.به دختری که دوستش تاکید کرده بود بهش دقت کنه فکر کرد.پیش خودش فکر کرد مگه چه چیزی پشت اون لباس ها و اون آرایش غلیظ بود که تا حالا ندیده بود؟جز یه دختر دیگه؟
فکر کرد دخترا همشون مثل هم هستن!همه دنبال یه چیز هستن: پول
باز پیش خودش فکر کرد آیا همش تقصیر دختراست؟تقصیر اوناست که دختر شدن؟مگه اصلا فرقی هم می کرد؟مگه دوستای خودش که همه هم پسر بودن چیزی بیشتر داشتن؟
نه!هیچ تفاوتی نبود!همه مثل هم بودن.چه دختر چه پسر.احساس پوچی می کرد.یعنی بجز پول،که تازه اونم مال پدرش بود،هیچ چیز دیگه ای نداشت که بقیه رو جذب کنه؟
موبایلش زنگ خورد.دوباره یکی از همون انسان نما ها!البته از نوع پسر!بعد از اینکه صدای اون طرف تلفن کلی بابت اینکه اونارو بدون ماشین گذاشته بود و زود هم مهمونی رو ترک کرده بود داد و بیداد راه انداخت،نظرش رو راجع به اون دختری که گفته بود بهش توجه کنه پرسید
جواب داد:مگه با هم فرقی هم می کنن؟ همه مثل هم هستن،فقط ظاهرشون با هم فرق داره
تنها جوابی که شنید این بود:تو یه احمق بیشتر نیستی!
بعد صدا قطع شد......
۶)
گوشی رو قطع کرد.پیش خودش گفت:خوب حالا باید چکار کرد؟این احمق هم که همیشه گند می زنه به برنامه ها!کلی فکر کرده بودم رو این نقشه!
اینطوری هم دختره می تونست به یه پولی برسه هم من.تازه کلی هم نفوذم روی جفتشون بیشتر می شد.
از نیاز دخترک برای پول با خبر بود.حالا که این نقشه نگرفته بود شاید می تونست از خود دخترک استفاده کنه.اما برای چی؟جواب این سوال رو خودش هم نمی دونست!
شاید به خاطر رذالت!!!
نمی دونست رذالت چیه.اما هرچی که بود می تونست بیشتر مواقع اونو به خواسته هاش برسونه.
از توی ویلا صدای داد و بیداد و موزیک میومد.بهتر بود اونم به مهمونیش برسه و به خاطر دوستش(!) از مهمونی عقب نمونه در ضمن باید جواب دوستش رو به دخترک می رسوند.وقتی وارد سالن شد دید دخترک یه جایی دور از بقیه نشسته و به زمین خیره شده.تا نزدیک شد دخترک اجازه حرف زدن نداد و با حالت تشویش و نگرانی پرسید: خوب؟
پسر جوابی نداد فقط سرش رو به نشونه تاسف پایین انداخت.دخترک سرش رو پایین انداخت و چشم هاشو بست.پسرک اومد کنارش نشست و شروع کرد به حرف زدن و حرف زدن.آخرش به دخترک گفت:حالا فکرشو نکن،فردا بهت زنگ می زنم تا با هم یه فکری واسه مشکلت بکنیم.بعد بلند شد و سمت بقیه رفت......
۷)
احساس سر گیجه می کرد.تیرش به سنگ خورد.با کرختی خاصی پاشد،مانتوشو پوشیدو یه تاکسی تلفنی خبر کرد و سمت خونه راه افتاد.توی راه کلی فکر های جورواجور به مغزش حمله کردن.حالا چه شکلی باید پول دانشگاه رو جور کنه؟فکر می کرد این پسره میتونه کمکش کنه آخه دوستاش گفته بودن پسره کلی دوست پولدار داره اما برعکس باعث شد از خودش متنفر شه و خودشو آدمی ببینه که حاضره برای پول خودشو تا این حد کوچیک کنه.
فقط دو ترم دیگه مونده بود تا درسش رو تموم کنه فقط دو ترم!
از اینکه به خاطر ورشکستگی پدرش نمی تونست درسش رو تموم کنه اشک تو چشماش جمع شد.به خونه رسید.لباس هاشو عوض کرد و جلوی پنجره نشست و به بیرون نگاه کرد.از اینکه دانشگاهش تو شهری بود که از خونشون انقدر فاصله داشت و می تونست جدا از خونوادش زندگی کنه احساس شادی کوچیکی کرد.اینکه می تونست شاهد جنگ و دعوا های همیشگی خونه نباشه خودش کلی جای شادی داشت.
از اون بهتر این بود که تمام همخونه ای هاش هم به شهرهای خودشون رفته بودن و می تونست امشب تنها باشه.
به این فکر می کرد که آیا ورشکستگی پدرش باید باعث از بین رفتن همه چیز بشه؟
نمی خواست این اتفاق بیفته.به همین خاطر به اون مهمونی رفته بود.
نمی تونست جوابی برای سوال هاش پیدا کنه حتا نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره.کم کم خوابش برد.
موبایلش زنگ خورد.از خواب بلند شد.صبح شده بود دوستش بود که زنگ زده بود.با بی حوسلگی جواب داد.خوش به حال دوستش چقدر شاد بود.
صدا از اون طرف گوشی:
با پدرم راجع به تو صحبت کردم ،بهش گفتم که ازم خواسته بودی تو کارخونه کار کنی
پدر موافقت کرد......
|