تبليغاتX
شازده کوچولو
 
   
  به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد، كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد .

به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود .

به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ،

اما به او بياموزيد، اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد .

به او بياموزيد، كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد .

به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .

اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد .

به او بگوييد، تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .

به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد.

به پسرم ياد بدهيد، با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد .

به او بگوييد، به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .

به پسرم ياد بدهيد، كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .

به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .

به او بگوييد، كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد . در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد .

بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد.

پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است…

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
  من، گالیلئو گالیلئی، فرزند مرحوم وینچنزو گالیلئی اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، شخصاً به دادگاه آورده شده‌ام و در برابر شما عالیجنابان محترم، اسقفها و بازپرسان کلیسای کاتولیک که در برابر تباهکاری بدعت‌گزاران ایستاده‌اید زانو می‌زنم و به کتاب مقدس که در برابر دیدگان من است و در دستان خود می‌فشارم سوگند یاد می‌کنم که به هر آنچه کلیسای کاتولیک رم معتقد است، درس می‌دهد یا در مواعظ بیان می‌کند، اعتقاد دارم و به لطف خدا در آینده خواهم داشت. من به این مکان مقدّس آمده‌ام تا بیزاری بجویم از عقیده‌ی اشتباه سکون و مرکز‌یّت خورشید که با هر توجیهی یک نظریّه‌ی نادرست است و ‌نباید به آن معتقد شد، آن را درس داد یا از آن دفاع کرد. من برآنم تا با صداقت قلبی و ایمانی بی‌تظاهر از اذهان شما عالیجنابان و هر کاتولیک معتقدی این بدگمانی شدید را در باره‌ی خود پاک کنم. من توبه و ابراز تنفّر می‌کنم از لغزشها، بدعت‌ها و کلاً تمام اشتباهاتی که مخالف با آموزه‌های کلیسا باشد و آن را لعن می‌کنم. سوگند می‌خورم که در آینده نه تنها هیچگاه چیزی که بدگمانی مشابهی را پیرامون من برانگیزد، شفاهاً یا کتباً نگویم و اعلام نکنم بلکه از این پس هرگاه به هر بدعت یا آنچه شبهه‌ی بدعت‌گزاری در آن باشد بربخورم، گوینده‌ی آن را به این مرجع مقدس یا به بازپرسانی که در محلّ اقامتم باشند، معرفی کنم. من قسم می‌خورم که تمام سختیهایی را که برای پاک شدن من لازم است و از طرف کلیسا برای من در نظر گرفته شده یا خواهد شد، تحمّل کنم و اگر- خدای نکرده- از قولها، اظهارات و سوگندهایم تخلّف کردم، خود را تسلیم تمام رنجها و تنبیه‌هایی نمایم که طبق قوانین مقدس از سوی نهادهای ویژه در برابر مقصّران تصویب و اعلام می‌شود. پس به لطف خدا و انجیلی که در دستان خود دارم من- آنچنان که پیشتر معرفی کردم، گالیلئو گالیلئی- از عقاید پیشین خود برمی‌گردم، سوگند یاد می‌کنم، قول می‌دهم و خود را به آنچه بالاتر گفتم مقیّد می‌کنم و شاهد آن توبه‌نامه‌ی من است که به دست خود امضا کرده‌ام و آنچه شفاهاً گفتم، کلمه به کلمه از روی آن خواندم.  
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
 

شبي دل بود و دلدار خردمند
 دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند

که با بانگ « بَنان » و نام ايـران
  دو چشمم شد زشور عشق، گريان

چو دلبر شور و اشک شوق را ديد
 به شيريني، زمن مستانه پرسيد

بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟
 که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست

به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم
و در را جز به روي « عشق » بستيم

به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم
 و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم

وطـن، يعني درختي ريشه در خاک
 اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک

وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است
 که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است

وطـن، يعني نـژاد آريـايـي
 نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي

وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش
 به استقبال« نـوروزِ » فـره وش

وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد
 کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد

وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل
 بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل

وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون
 ارس، زاينده رود و موج جيحون

وطـن، تير و کمان « آرش » ماست
 سـيـاوش هاي غرق آتش ماست

وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست
 کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت

وطـن، آواي « رخش » و بانگ شبديز
 خروش « رسـتـم » و گلبانگ پـرويـز

وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا
 سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا

وطـن، نقش و نگار تخت جمشيد
 شـکـوه روزگـار تخت جمشيد

وطـن، منشور آزادي کـورش
 شکوه جوشش خون سـيـاوش

وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک
 که رنگين شد زخونش چهره ي خاک

وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار
 و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار

وطـن، را لاله هاي سرنگون است
 زِياد « آريوبرزن » غرق خون است

به يک روزش طلوع « مازيار » است
 دگر روزش « ابو مسلم » به کار است

وطـن، يعني دو دست پينه بسته
 به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه

وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت
 نـقـوش فـرش، در اوج لطافت

وطـن، يعني تفنگ بختياري
 غـرور مـلـي و دشمن شـکاري

وطـن، يعني « بلوچ و کردستان » با صلابت
 دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت

وطـن، يعني خروش شروه خواني
 زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني

وطـن، يعني بلنداي دماوند
  زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند

وطـن، يعني « سهند » سرفرازي
 چنان « ستارخان »اش پاکبازي

وطـن، يعني سخن، يعني خراسان
 سـراي جاودان عشق و عرفان

وطـن، گل واژه هاي شعر خيام
  پيام پر فروغ پـيـر بـسـطـام

وطـن، يعني « کمال الملک » و عطار
  يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار

در اين ميهن دو سيمرغ است در سير
  يکي « شهنامه » ديگر، منطق الطير

يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند
 يکي دل را به دلـبر مي رسـاند

وطـن، خون دل « عين القضات » است
 نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است

خراسان است و نسل سربداران
 زجان بگذشتگان در راه ايران

وطـن، يعني « شفا »، « قانون »، اشارات
 خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات

نظامي خوش سرود آن پير کامل
 « زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »

وطـن، آواي جان شاعر ماست
 صداي تار « باباطاهر » ماست

اگر چه قلب طـاهـر را شکستند
 و دستش را به مکر و حيله بستند

ولي ماييم و شعر سبز دلدار
 دو بيت طاهر و هيهات بسيار

وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز
  تَـفَاُل از لـسـان الغيب شيراز

وطـن، دارد سرود « مثنوي » را
 زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را

تو داني « مولوي » از عشق لبريز
 نشد جز با نگاه شمس تبريز

مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است
 همان نقشي که در « نقش جهان » است

وطـن، يعني سـرود مـهـرباني
 وطـن، يعني درفش کاوياني

زعطر خاک ميهن گر شوي مست
 کوير لوت ايران هم عزيز است

وطـن، « دارالفنون »، ميرزاتقي خان
  شـهـيـد سـرفـراز فـيـن کـاشـان

وطـن، يعني « بهارستان »، مصدق
 حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق

زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد
بهار ، آن يار مهر آيين، بخيزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد
 دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد

وطـن، يعني صداي شعر « نيما
  طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا

وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، جنگل
  « خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »

وطـن، يعني « ديار عشق» و اميد
 ديار ماندگار نـسـل خـورشـيـد

کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان
بيــا بـا مـا بـگـو پـايـنـده ايـران

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
  تساوی

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

خسرو گلسرخی
 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
   

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند


سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های به زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
                 و من

 

برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلما تمان ببیند

گوشی

که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود

برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

ترجمه احمد شاملو

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
 

 

۱)

از  کنارش بلند شد.نگاهی بهش انداخت.قبلا جایی دیده بودش.کاملا یادش میومد کجا.

چقدر حقیر بود.اون موقع ها اینطوری نبود.ساعت نزدیک 3 شب بود.هوا هم کاملا تاریک.

از ابهتش جیزی دیده نمی شد شاید به خاطر چشمهاش بود.آخه میگن چشم های آدم تونلی به روح آدمه

یه ابهت دیگه رو خورد کرد.واقعا قدرتمند بود؟اینکه بتونه ابهت یه آدم رو اینطور خورد کنه نماد قدرته؟

از خیابون هرزچندگاهی صدای عبور یه ماشین میومد و بعد سکوت.

تو ایینه به خودش نگاه کرد.لخت بود.بی حجاب.کاملا خودش بود.دخترک تو تخت جابجا شد.برگشت و دخترک رو نگاه کرد.خواب خواب بود.انگار اصلا زنده نبود.به حالت چشمهای خودش تو آیینه نگاه کرد.چشمهاش هیچ حرفی برای گفتن نداشتن.کاملا بی محتوا بودن. هیچ تصمیمی نگرفت.حتا به اینکه دوباره این کار رو ادامه بده یا نه هم فکر نکرد اصلا چه لزومی داشت که فکر کنه؟کاملا خودشو غوطه ور در سرنوشت حس می کرد.شاید هم حس نمی کرد!

فکر کردن به این مسائل تو این وقت شب چه لزومی داشت؟

برگشت و سر جاش خوابید.هیچ احساسی به موجود کناری نداشت.

کارش با اون تموم شده بود.یه روزی تمام تنش اونو می خواست اما الان...

شاید فردا کس دیگه ای جای دخترک رو بگیره شاید هم نگیره.

چشم هاش سنگین شد و خوابش برد..........

 

۲)

نور سفید از بین پرده های اتاق دقیقا چشمش رو نشونه گرفته بود.بدطوری اذیتش می کرد.دیگه نتونست بخوابه.پاشد لباس هاشو پوشید و بدونه اینکه پسرک رو بیدار کنه رفت.

در ساختمون رو بست و از کوچه اومد بیرون

دقیقا اون لحظه ای که از کوچه اومد بیرون،در یک لحظه، با خودش تصمیم گرفت که جریان دیشب رو فراموش کنه و دیگه اصلا به پسرک فکر نکنه.

نه اینکه ازش متنفر شده باشه یا وجدانش برای کار دیشب عذابش بده دلیلش این بود که دیگه از پسرک سیر شده بود.فقط همین!

پس پسرک در یک لحظه شد یه آدم معمولی.

دستشو کرد تو جیبش که ببینه کلید خونه رو همراهش آورده یا نه؟

دستش به یه کلید برخورد کرد

کلید رو در آورد و سرش رو آورد پایین که ببینه همون کلید هست یا نه؟

آره خودش بود.

تا سرش رو بالا آورد دید که صاف تو سینه یه دختره دیگست که داشت تند تند به سمت مخالف می دویید وبعد خوردن به هم ......

 

۳)

بهش گفت:آخ خانوم ببخشین.واقعا شرمنده ام خیلی  عجله داشتم.اخه جزوم رو تو خونه جا گذاشتم و داشتم بر می گشتم وخیلی هم دیرم شده.چیزیتون که نشد؟

واقعا عذر می خوام.

تنها جوابی که گرفت یه خنده خشک و تصنعی بود که یعنی بخشیدمت.

خوب همین کافی بود. تا از اون خانوم فاصله گرفت دوباره شروع کرد به دوییدن به طرف خونه.

در رو باز کرد و بدون اینکه کفش هاشو در بیاره سریع سمت جایی که جزوش رو گذاشته بود رفت و دوباره با همون عجله تو کوچه شروع کرد به دوییدن.

این کلاس نباید دیر می شد!

بعد از مدت ها تو کلاسی بود که پسرک هم توش بود.

نمی دونست از چیه پسرک خوشش میومد!

اما یه احساس عمیق بهش داشت.مثل همون احساسی که دوستاش ازش حرف میزدن.خیلی عالی بود که اونم میتونست جلوی دوستاش از عشق صحبت کنه!

وقتی به کلاس رسید استاد هنوز نیومده بود.

پسرک ته کلاس بود.

یهو احساس کرد قلبش داره از سینش درمیاد.تو یه لحظه ترس تمام وجودش رو گرفت.شاید ترسش از این بود که تمام کلاس صدای قلبشو بشنون!

اصلا مهم نبود.تنها چیزی که مهم بود این بود که پسرک هم تو کلاس نشسته بود.

به خاطر وجود پسرک یه احساس خوبی بهش دست داد و بی اختیار خندش گرفت......

 

۴)

آناهیتا از اینکه بغل دستیش به یهجا خیره شده بود و یه خنده قشنگ و آروم رو لبش بود یه احساس خوبی بهش دست داد.ازش پرسید:چرا می خندی؟

جواب شنید هیچی یهو یاد یه خاطره ای افتادم.

اناهیتا گفت به هر حال خنده رو لبت خیلی به صورتت میاد همیشه رو لبت حفظش کن.

دخترک خنده ای به نشونه قدر دانی کرد و گفت:ممنون.نظر لطفته.

استاد وارد کلاس شد و بعد سلام کردن شروع کرد به درس دادن.

اناهیتا تمام مدت حواسش به درس بود.حسابی گوش کرد و مثل همیشه درس رو سر کلاس فهمید.کاملا میدونست میخواد چیکار کنه.

مسیر آینده روبرای خودش مشخص کرده بود.فکر تک تک کارهایی که باید برای رسیدن به آرزوهاش انجام می داد رو کرده بود و برای اینکه خیالش راحت بشه برای رسیدن به هر کدوم از آرزوهاش چندین راه رو پیش بینی کرده بود.

بعد از کلاس کیفش رو برداشت وبه سمت خونه به راه افتاد.توی راه به این فکر می کرد که برای نهار چی باید درست کنه؟

آخه نمی خواست غذای امروز هم مثل غذای دیروز بشه.از تکرار بدش میومد.تو ذهنش کارهایی که تا غروب باید انجام میشد رو مرور کرد.غروب قرار بود با دوستاش بیرون بره.نزدیکای غروب بعد از اینکه بیشتر کارهاشو انجام داد به حموم رفت و دوش گرفت.

همیشه از برخورد قطره های آب با بدنش لذت می برد.موهاشو خشک کرد .جلوی آیینه نشست و موهای خشکش رو شونه کرد.از این کار هم حسابی لذت می برد.

تو چشم های خودش نگاه کرد.همون برق همیشگی رو داشت.خیلی خوشگل نبود اما همیشه جذاب به نظر می رسید.صدای زنگ اومد.با اینکه تمام سعیشو کرد که لباس هاشو تند تند بپوشه اما باز حدودا یه ربعی طول کشید.در حال قدم زدن همیشه به آدم ها بیشتر از مغازه ها توجه می کرد.همینطور که همه با هم داشتن قدم می زدن دوستش گفت:بچه ها اون ماشین سیاهه رو نیگا کنین چقدر نازه......

 

۵)

پسرک تا متوجه شد چند تا دختر توجهشون بهش جلب شده سریع شیشه ماشین رو بالا کشید.دیدن دخترایی که جلب ماشینش میشدن حالشو به هم می زد.به نظرش دخترا یه سری موجودات انسان نمایی بودن که فقط پول و ظاهر جالب تو دنیا براشون مهم بود.

اون خیابون رو رد کرد.همینطور چند خیابون دیگه رو.نزدیک خونه رسید.دربون تا صدای بوق ماشین رو شنید در رو باز کرد.پسرک ماشین رو کنار ماشینن های بقیه اعضای خانواده پارک کرد.بدون اینکه کسی متوجه ورودش بشه سمت اتاقش رفت.

شاید هم اصلا کسی خونه نبود.نیازی نبود در رو پشت سرش قفل کنه چون هیچکس اصلا اونو به یاد نمی آورد.

لباساش رو عوض کرد روی تخت دراز کشید.همه اتفاق های امروز جلوی چشماش رژه می رفتن،دعوای صبحش تو خونه،پارتی ای که فقط نیم ساعت تونست توش بمونه.به دختری که دوستش تاکید کرده بود بهش دقت کنه فکر کرد.پیش خودش فکر کرد مگه چه چیزی پشت اون لباس ها و اون آرایش غلیظ بود که تا حالا ندیده بود؟جز یه دختر دیگه؟

فکر کرد دخترا همشون مثل هم هستن!همه دنبال یه چیز هستن:    پول

باز پیش خودش فکر کرد آیا همش تقصیر دختراست؟تقصیر اوناست که دختر شدن؟مگه اصلا فرقی هم می کرد؟مگه دوستای خودش که همه هم پسر بودن چیزی بیشتر داشتن؟

نه!هیچ تفاوتی نبود!همه مثل هم بودن.چه دختر چه پسر.احساس پوچی می کرد.یعنی بجز پول،که تازه اونم مال پدرش بود،هیچ چیز دیگه ای نداشت که بقیه رو جذب کنه؟

موبایلش زنگ خورد.دوباره یکی از همون انسان نما ها!البته از نوع پسر!بعد از اینکه صدای اون طرف تلفن کلی بابت اینکه اونارو بدون ماشین گذاشته بود و زود هم مهمونی رو ترک کرده بود داد و بیداد راه انداخت،نظرش رو راجع به اون دختری که گفته بود بهش توجه کنه پرسید

جواب داد:مگه با هم فرقی هم می کنن؟ همه مثل هم هستن،فقط ظاهرشون با هم فرق داره

تنها جوابی که شنید این بود:تو یه احمق بیشتر نیستی!

بعد صدا قطع شد......

 

۶)

گوشی رو قطع کرد.پیش خودش گفت:خوب حالا باید چکار کرد؟این احمق هم که همیشه گند می زنه به برنامه ها!کلی فکر کرده بودم رو این نقشه!

اینطوری هم دختره می تونست به یه پولی برسه هم من.تازه کلی هم نفوذم روی جفتشون بیشتر می شد.

از نیاز دخترک برای پول با خبر بود.حالا که این نقشه نگرفته بود شاید می تونست از خود دخترک استفاده کنه.اما برای چی؟جواب این سوال رو خودش هم نمی دونست!

شاید به خاطر رذالت!!!

نمی دونست رذالت چیه.اما هرچی که بود می تونست بیشتر مواقع اونو به خواسته هاش برسونه.

از توی ویلا صدای داد و بیداد و موزیک میومد.بهتر بود اونم به مهمونیش برسه و به خاطر دوستش(!) از مهمونی عقب نمونه در ضمن باید جواب دوستش رو به دخترک می رسوند.وقتی وارد سالن شد دید دخترک یه جایی دور از بقیه نشسته و به زمین خیره شده.تا نزدیک شد دخترک اجازه حرف زدن نداد و با حالت تشویش و نگرانی پرسید:  خوب؟

پسر جوابی نداد فقط سرش رو به نشونه تاسف پایین انداخت.دخترک سرش رو پایین انداخت و چشم هاشو بست.پسرک اومد کنارش نشست و شروع کرد به حرف زدن و حرف زدن.آخرش به دخترک گفت:حالا فکرشو نکن،فردا بهت زنگ می زنم تا با هم یه فکری واسه مشکلت بکنیم.بعد بلند شد و سمت بقیه رفت......

 

۷)

احساس سر گیجه می کرد.تیرش به سنگ خورد.با کرختی خاصی پاشد،مانتوشو پوشیدو یه تاکسی تلفنی خبر کرد و سمت خونه راه افتاد.توی راه کلی فکر های جورواجور به مغزش حمله کردن.حالا چه شکلی باید پول دانشگاه رو جور کنه؟فکر می کرد این پسره میتونه کمکش کنه آخه دوستاش گفته بودن پسره کلی دوست پولدار داره اما برعکس باعث شد از خودش متنفر شه و خودشو آدمی ببینه که حاضره برای پول خودشو تا این حد کوچیک کنه.

فقط دو ترم دیگه مونده بود تا درسش رو تموم کنه فقط دو ترم!

از اینکه به خاطر ورشکستگی پدرش نمی تونست درسش رو تموم کنه اشک تو چشماش جمع شد.به خونه رسید.لباس هاشو عوض کرد و جلوی پنجره نشست و به بیرون نگاه کرد.از اینکه دانشگاهش تو شهری بود که از خونشون انقدر فاصله داشت و می تونست جدا از خونوادش زندگی کنه احساس شادی کوچیکی کرد.اینکه می تونست شاهد جنگ و دعوا های همیشگی خونه نباشه خودش کلی جای شادی داشت.

از اون بهتر این بود که تمام همخونه ای هاش هم به شهرهای خودشون رفته بودن و می تونست امشب تنها باشه.

به این فکر می کرد که آیا ورشکستگی پدرش باید باعث از بین رفتن همه چیز بشه؟

نمی خواست این اتفاق بیفته.به همین خاطر به اون مهمونی رفته بود.

نمی تونست جوابی برای سوال هاش پیدا کنه حتا نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره.کم کم خوابش برد.

موبایلش زنگ خورد.از خواب بلند شد.صبح شده بود دوستش بود که زنگ زده بود.با بی حوسلگی جواب داد.خوش به حال دوستش چقدر شاد بود.

صدا از اون طرف گوشی:

با پدرم راجع به تو صحبت کردم ،بهش گفتم که ازم خواسته بودی تو کارخونه کار کنی

 

پدر موافقت کرد......

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
   

توصیه یک دوست:

زندگی اقیانوس متلاطمی است که در کلیه فصول می غلتد.....

تنها شناورانی به ساحل موفقیت می رسند که بازوانی موج شکن

و دیدگانی پر فروغ دارند.....

وقتی انسان به ساحل موفقیت می رسد بر راه طول و درازی که پشت سر نهاده لبخند غرور آمیزی می زند .....

از صحرای درماندگی تا افق کامیابی چندانی بیش نیست.....

رنج و محنت٬ تلاش و کوشش و مرگ و نابودی در زندگی نهفته است.....

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
  تنها در انتظار توست که به خود مجال خواب می دهم

       نه در آرامش....

             بدان سبب که تنها در خواب پس از انتظار توست که وجودم

                     از دیدارت سیراب می شود

                                                            نه در آرامش....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
   
  سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

اهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه

 خدایا بهانه ای...

 
 
 |    نوشته شده توسط هومن
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور